>حکایت این روزهای من – 17

> آبدارچی شرکت بیکار که می‌شود می‌آید سراغ ما و از هر دری سخنی می‌گوید. حواسش جمع است که اینجا نمی‌شود از احمدی‌نژاد دفاع کرد. هم‌رنگ جماعت می‌شود و مستقیم حرفی نمی‌زند. اما به محض اینکه دستش برسد سیخ خودش را فرو می‌کند. یک بار که به ظاهر مشغول تعریف خاطراتش از روزهای انتخابات بود … بیشتر بخوانید

>حکایت این روزهای من – 16

> دو روز تمام است خواب و خوراکمان را زهر کرده‌اند. دیروز ظهر ناگهانی خبر دادند که باید با یک سازنده خارجی جلسه فنی برگزار کنیم. در حالت عادی پس از دریافت پیشنهاد فنی سازنده دست کم باید یک ماهی صرف مطالعه پیشنهاد و رفع شبهات شود. به یک ساعت نشده در جلسه با سازنده‌ای … بیشتر بخوانید

>بابا و تحلیل سیاسی-اجتماعی

> بابا هنوز از در نیامده سرک می کشد و با چشمانش دنبالم می گردد. نیشش که از بناگوش در رفته می فهمم می خواهد خبر خوبی بدهد: – «چه خبره»؟- «می گم پسر، فکر کنم اینا دیگه کارشون تمومه؛ دارن نفس های آخرشون رو می کشن»!- «چطور مگه»؟- «امروز یک آخونده همینجوری داشت رد … بیشتر بخوانید

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.